تبليغاتX
خـــــــلـوت خـامـــــوش
دوباره انگيزه ام خاموش مي شود.
جمله معروف اي کاش در وجودم شعله مي کشد .
يادم نمي ايد تا امروز؛بر داشته هاو نداشته هايم افسوس خورده باشم
و يا جمله((اي کاش))را از نهايت درون فرياد زده باشم!
بارها به کلماتي که از نهانم شعله کشيده اند خيره ماندم و باور نمي کردم که
وسعت آسودگيم تا اين حد گسترده باشد.
اما از آنجايي که روزگار و زمانه هميشه راهي براي سلب آسايش بشر فراهم مي کند
امشب نيز نوبت سلب آسايش من است.....
در جاي جاي اين مغز ناتوان به دنبال راه فرعي ميگردم تا شايد مرا سريعتر به آسمان ابي ارامش هدايت کند اما افسوس که افکارم مانند کلافي؛در هم پيچيده و زمان مي خواهد
تا خود را از بندچرا ها رها کند!
هميشه از گلايه کردن بيزار بوده ام...از ناليدن...و بر کرده هاو نا کرده ها فرياد زدن...
مي دانم و ايمان دارم که از بين درهاي بسته ؛دري را مي توان باز کرد و ميدانم
که خدايي که در همين نزديکي ست ؛دست تواناي ياريش را به سويم دراز مي کند ...
بارهاست که دستش را به گرمي فشرده ام.
امانمي دانم چرا مضطربم؟نمي دانم چرا هيچ چيز آتش شعله ور درونم را خاموش نمي کند؟
شايد گناه کارم!!!!!!!
وشايد گناهم اين است که هميشه؛حتي در اوج ناباوري هم باور کردم که:
دوست داشته باشم.
اما عهدمان اين بود که تنها من دوست داشته باشم نه او...
و او چه آسان اين پيمان را شکست
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 11:3  توسط میلاد  | 

ميگي بارون رو دوست دارم،

                                   با چتر ميري زيرش.

 ميگي پرنده ها رو دوست دارم،

                                  توي قفس اسيرشون ميكني.

 ميگي گل رو دوست دارم،

                                  از شاخه ميچينيش.

 ميخواي نترسم وقتي ميگي

                                    دوستت دارم ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 10:16  توسط میلاد  | 

كوله بارمو بستم ، درو باز مي كنم ، يه جاده روبروم پيدا مي شه

يه جاده دراز و طويل ، كه با ديدنش آدم از فكر رفتن منصرف مي شه ، ولي راه ديگه وجود نداره ، من مجبورم كه اين مسيرو طي كنم ، تا از اين خونه نا اميدي راحت بشم .

وقتي كه شروع به حركت مي كنم مدام زير لب غرولند مي كنم :

(( آخه بي انصافا چند تا غلط املايي ، چند تا غلط املايي تو نوشتن سرنوشت من . سرنوشت ميلادو با كدوم مداد شكسته تراش نخورده اي نوشتن كه اين همه قلم خوردگي و سياهي داره ، سرنوشت همه معمولاً سفيد با چند تا نقطه سياه ولي مال من برعكس)).

در طول مسير فكر فرصت هاي نابي كه تو زندگي از دست دادم ولم نمي كنه . حسرتشونو مي خورم ، فرصت هايي كه هركدوم به دليلي از دست رفت ، ترس ، تنبلي ، خودسري و ... و صد البته حسرت معصوميتي كه با سال به سال بزرگ شدنم از بين رفت ( جوري كه الان شعر روي سنگ قبرشم داره فرسايش پيدا مي كنه ) ، معصوميتي كه پشت گرد و غبار بلوغ و بلوغ و بلوغ گم شد . اي كاش معصوميت دوران كودكيمو از دست نمي دادم ولي من لياقتم كمتر از اين حرفا بود.

هر بار كه تو زندگيم دستمو دراز كردم كه يه چيزي رو بدست بيارم نشد كه نشد ، هر بار به طريقي خواستمو از دست دادم ، يه بار از روي بي لياقتي ، يه بار واسه مرام گذاشتن واسه رفيق از خواستم گذشتم ، يه بارم ... و خلاصه هيچ چيزي بدست نياوردم.

حالا هم واسه اين پامو گذاشتم تو اين مسير كه تقديرم از رو بيفته ، شايد شانس و اقبال شرم و حيا رو كنار بزارن ، يه خورده روشونو به طرف منم برگردونن.

خدايا مي دوني چرا اينقدر سياه مي نويسم و از دردا مي گم ، چون تو زندگيم به جز بعضي وقتا كه به صورت مقطعي شادي به  من رو مي كرد ، زندگيم پر بود از سياهي و درد . تو زندگي يه آدم شكست خورده اي مثل من چيزي جز سياهي و درد هم وجود داره ؟ من كه فكر نكنم .

راستي اين مسيري كه دارم ميرم به كجا ختم مي شه ، شايد ته دره سقوط ، شايدم به قله كوهي كه از اونجا تا خدا فاصله زيادي نيست ، بستگي داره سر دوراهي ها راه درستو انتخاب كني . وقتي پامو گذاشتم تو مسير به مقصد فكر نمي كردم ، فقط به اين فكر مي كردم كه چه جوري از اين وضعيت رها بشم .

 

واقعيت اين كه الان اصلا توي شرايط خوبي نيستم ، فقط مي خوام اين روزام بگذره.(شما هم واسم دعا كنيد)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 1:17  توسط میلاد  | 

وقتی که از مرگ پرسیده می شود چرا در نظر بسیاری اینچنین تلخ جلوه می کنی اما زندگی در نظر همان افراد شیرین است ؟

مکثی می کند و پاسخ می دهد :

(( زیرا من برای آنان حقیقتم و زندگی دروغی فاحش ))

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 0:35  توسط میلاد  | 

خیلی با خودم کلنجار رفتم تا این نوشته ای رو که الان پایین گذاشتم و بذارم یا نه

چون کار خودمه و من واقعاْ نمی دونم چیزی که نوشتم معنی داره یا نه ؟ (البته از نظر خودم معنی داره ولی نمی دونم خوب رسوندم یا نه ؟)

پس اگه خوندین لطف کنید نظرتونو بگین چون خیلی واسم مهمه ...

 

امشب كه در آينده سير مي كردم

ديدم كه باراني سرد مي بارد

و پرنده اي كه در زير باران است

 

 

به حال بازگشتم

با خود گفتم به هنگام باران ، چتري به پرنده خواهم داد

 

باران باريد و عجب باريد

و من هم سرمست از وفاي به عهد

چتر را در دست مي بردم

ناگهان چيزي به خاطرم آمد

 

چتر از دستم لغزيد

و من تقلايي براي باز گرفتن آن نكردم

زيرا ايمان داشتم كه :

 

((پرنده

           زیر باران

                        عاشق خواهد شد)).

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 1:50  توسط میلاد  | 

آن هنگام که می خواستم عشق را در دل ها گره بزنم

از کوه پرسیدم عشق چیست ؟

گفت از من استوار تر است

از دریا پرسیدم عشق چیست ؟

گفت از من پرخروش تر است

از سبزه پرسیدم عشق چیست ؟

گفت از من سبزتر است

از عشق پرسیدم عشق چیست ؟

خندید و گفت

غریبه ای بیش نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 12:18  توسط میلاد  | 

مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم باور کنيد مهم اين است که يادمان باشد عمرمان کوتاه است در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت:

<< کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم   اي کاش با خاطره ها زندگي نميکرديم >> .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 12:17  توسط میلاد  | 

 آزادي آزادي آزادي
 مي گفتم
 روزي كه تو بازآيي
 من قلب جوانم را
 چون پرچم پيروزي
 برخواهم داشت
 وين بيرق خونين را
 بر بام بلندتو
 خواهم افراشت
 مي گفتم
 روزي كه تو بازآيي
 اين خون شكوفان را 
 چون دسته گل سرخي
 در پاي توخواهم ريخت
 وين حلقه بازو را
 در گردن مغرورت
 خواهم آويخت
 اي آزادي بنگر آزادي
 اين فرش كه در پاي تو گسترده ست
 از خون است
 اين حلقه گل خون است
 گل خون است
 اي آزادي
 از ره خون مي آيي اما
 مي آيي و من در دل مي لرزم
 اين چيست كه در دست تو پنهان است ؟
 اين چيست كه در پاي تو پيچيده ست ؟
 اي آزادي آيا با زنجير
 مي آيي ؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 13:56  توسط میلاد  | 

هيچ وقت
               هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد
                                                          امشب دلي كشيدم
                                                                              شبيه نيمه سيبي
 كه به خاطر لرزش دستانم
                        در زير آواري از رنگ ها
                                                  ناپديد ماند
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 13:48  توسط میلاد  | 

یه فلش جالب واستون گذاشتم

حتما ببینینش

واسه دیدن فلش اینجا رو کلیک کنید .

بهتون پیشنهاد می کنم روی کلمه (( اینجا )) کلیک راست کنید بعد

save target as رو انتخاب کنید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 20:44  توسط میلاد  |