با چتر ميري زيرش.
ميگي پرنده ها رو دوست دارم،
توي قفس اسيرشون ميكني.
ميگي گل رو دوست دارم،
از شاخه ميچينيش.
ميخواي نترسم وقتي ميگي
دوستت دارم ؟
كوله بارمو بستم ، درو باز مي كنم ، يه جاده روبروم پيدا مي شه
يه جاده دراز و طويل ، كه با ديدنش آدم از فكر رفتن منصرف مي شه ، ولي راه ديگه وجود نداره ، من مجبورم كه اين مسيرو طي كنم ، تا از اين خونه نا اميدي راحت بشم .
وقتي كه شروع به حركت مي كنم مدام زير لب غرولند مي كنم :
(( آخه بي انصافا چند تا غلط املايي ، چند تا غلط املايي تو نوشتن سرنوشت من . سرنوشت ميلادو با كدوم مداد شكسته تراش نخورده اي نوشتن كه اين همه قلم خوردگي و سياهي داره ، سرنوشت همه معمولاً سفيد با چند تا نقطه سياه ولي مال من برعكس)).
در طول مسير فكر فرصت هاي نابي كه تو زندگي از دست دادم ولم نمي كنه . حسرتشونو مي خورم ، فرصت هايي كه هركدوم به دليلي از دست رفت ، ترس ، تنبلي ، خودسري و ... و صد البته حسرت معصوميتي كه با سال به سال بزرگ شدنم از بين رفت ( جوري كه الان شعر روي سنگ قبرشم داره فرسايش پيدا مي كنه ) ، معصوميتي كه پشت گرد و غبار بلوغ و بلوغ و بلوغ گم شد . اي كاش معصوميت دوران كودكيمو از دست نمي دادم ولي من لياقتم كمتر از اين حرفا بود.
هر بار كه تو زندگيم دستمو دراز كردم كه يه چيزي رو بدست بيارم نشد كه نشد ، هر بار به طريقي خواستمو از دست دادم ، يه بار از روي بي لياقتي ، يه بار واسه مرام گذاشتن واسه رفيق از خواستم گذشتم ، يه بارم ... و خلاصه هيچ چيزي بدست نياوردم.
حالا هم واسه اين پامو گذاشتم تو اين مسير كه تقديرم از رو بيفته ، شايد شانس و اقبال شرم و حيا رو كنار بزارن ، يه خورده روشونو به طرف منم برگردونن.
خدايا مي دوني چرا اينقدر سياه مي نويسم و از دردا مي گم ، چون تو زندگيم به جز بعضي وقتا كه به صورت مقطعي شادي به من رو مي كرد ، زندگيم پر بود از سياهي و درد . تو زندگي يه آدم شكست خورده اي مثل من چيزي جز سياهي و درد هم وجود داره ؟ من كه فكر نكنم .
راستي اين مسيري كه دارم ميرم به كجا ختم مي شه ، شايد ته دره سقوط ، شايدم به قله كوهي كه از اونجا تا خدا فاصله زيادي نيست ، بستگي داره سر دوراهي ها راه درستو انتخاب كني . وقتي پامو گذاشتم تو مسير به مقصد فكر نمي كردم ، فقط به اين فكر مي كردم كه چه جوري از اين وضعيت رها بشم .
واقعيت اين كه الان اصلا توي شرايط خوبي نيستم ، فقط مي خوام اين روزام بگذره.(شما هم واسم دعا كنيد)
مکثی می کند و پاسخ می دهد :
(( زیرا من برای آنان حقیقتم و زندگی دروغی فاحش ))
چون کار خودمه و من واقعاْ نمی دونم چیزی که نوشتم معنی داره یا نه ؟ (البته از نظر خودم معنی داره ولی نمی دونم خوب رسوندم یا نه ؟)
پس اگه خوندین لطف کنید نظرتونو بگین چون خیلی واسم مهمه ...

امشب كه در آينده سير مي كردم
ديدم كه باراني سرد مي بارد
و پرنده اي كه در زير باران است
به حال بازگشتم
با خود گفتم به هنگام باران ، چتري به پرنده خواهم داد
باران باريد و عجب باريد
و من هم سرمست از وفاي به عهد
چتر را در دست مي بردم
ناگهان چيزي به خاطرم آمد
چتر از دستم لغزيد
و من تقلايي براي باز گرفتن آن نكردم
زيرا ايمان داشتم كه :
((پرنده
زیر باران
عاشق خواهد شد)).
آن هنگام که می خواستم عشق را در دل ها گره بزنم
از کوه پرسیدم عشق چیست ؟
گفت از من استوار تر است
از دریا پرسیدم عشق چیست ؟
گفت از من پرخروش تر است
از سبزه پرسیدم عشق چیست ؟
گفت از من سبزتر است
از عشق پرسیدم عشق چیست ؟
خندید و گفت
غریبه ای بیش نیست
<< کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم اي کاش با خاطره ها زندگي نميکرديم >> .

حتما ببینینش
واسه دیدن فلش اینجا رو کلیک کنید .
بهتون پیشنهاد می کنم روی کلمه (( اینجا )) کلیک راست کنید بعد
save target as رو انتخاب کنید .